تبليغاتX
غم مخورای دل خسته.... - هم گریه کن هم بخند

غم مخورای دل خسته....

یه روزهم نوبت تو میشه...

(۱)بهش گفتم بهتره دوستیمون به هم بخوره.

 یه کمی بهم زل زد و یکدفعه زد زیر گریه و از خون

ه دوید بیرون . دنبالش کردم ، وقتی رسیدم دم در دید

م که یه ماشین ایستاده و همه دورش جمع شدند

.خدا خدا می کردم که اون نباشه ولی...

 

(۲)هرروزتو خیابون می اومدم تاتوراه دانشگاه

 ببینمش.وقتی منومی دید لبخندی می زد و رد می شد.

 وقتی می خندیددر من حس عجیبی به وجود می اومد

 و احساس می کردم دوستم داره. یه روز تو بارون

 دیدمش ، دوباره لبخندی زدولی این بار با دوستاش

 نرفت و سوار ماشین یه پسری شد. وقتی پرس و جو

 کردم فهمیدم دیشب عروسیش بوده...

 

(۳)تو خیابون دیدمش وقتی به کوچه خلوتی رسید
 
 کشیدمش کنار.انتظارداشتم جیغ بزنه ولی نزد.
 
ازتوچشاش خوندم که دوستم داره.وقتی بهش گفتم
 
 دوستت دارم اشک توچشاش حلقه زد.انگاراونم خیلی
 
 دوست داشت این حرفوبهم بزنه ولی روش نمیشد. اما
 
 بالاخره...لبخندی زد و گفت منم همین طور...
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط امیر  |