امشب من تنها،مثل همیشه....
من و این زندان،مثل همیشه
...من و این دفترو قلم،بازم...مثل همیشه...شب سردیه...سردو
سنگین...پاییزه...می دونم...اما سردی از پاییز نیست...چون همه
زندگی من پاییزه....سردی از
....بایدهمه حرفام روبزنم.آخه تودلم مونده،می ترسم فاسدبشن.نمی دونم
چه جوری بایدباشم،حالم خیلی بده،چه جوری ازفکرت بیام بیرون،
تازه
اگه اومدم کجا برم؟مگه تنها هم جایی رام می دن؟فکرام کمی خنده داشده نه؟خسته شدم از اینکه زودخسته می شم.
می دونم شدم مثل علف هرز،سبز...سبز...اما لگد مال شده....
هر روز خودم رو به این لجنزارپوچ تحمیل می کنم.دنبال
یه چیزی می گردم ولی پیداش نمی کنم.دنبال اینم که چه جوری
می تونم زودتر خلاص شم،
از خودم...
از چشمام...
ازدلم...
از زندگی...
همه خوابن ...من فقط بیدارم.سکوت بد جوری بهم آرامش میده،
تنها هدیه
ای که تو عمرم گرفتم از همین سکوت بوده،تو هم سکوت رو دوست داری.می دونم!این روزا چراهایی
تو ذهنم هست که نمی دونم کدومشون رو بپرسم.
چرا اومدم؟...چرا رفتی؟...چرا نموندی؟...چرا نشد؟...
چرانتونستم؟...چرا...چرا...چرا....آخه جالبیش به اینه که
می دونم جواب هیچ کدومشون رو هم بلد نیستی.چشمام ضعیفه.
بس که اشک ریختن.باشه قبول!برای خودم گریه کردم...امشب
و برای خودم بودم...مگه همش این رو نمی گفتی؟...
از امشب تصمیم گرفتم دیگه برای کسی اشک نریزم.
فقط برای خودم باشم...چون این طوری با رفتنم دیگه دلم آتیش
نمی گیره
...چشمات رو کم رنگ می بینم..یا شایدچشمات خودش کمرنگه؟...کاش می دونستی بر عکس چشات خودت
چقدر برام پر رنگی...سبز...رنگ خودم...اما نه مثل من...
تو...شاداب...سر زنده...پر رنگ پررنگ
روزی فکر می کردم اگه کنارتم نباشم،هیچ کس رو
نمی بینی جزمن.ولی حالا به من ثابت شده که وقتی
روبروتم هم باشم همه رو می بینی جز من!
تو برام همون ستاره ای هستی که یه روز ازت پرسیدم.
یادته؟...همون
اندازه درخشان...حتی اگه شعاع نورتمبه من نرسه.اما من...من چی بودم؟؟؟؟
یه کاغذ بیار...زود باش...زود...با یه خودکار سبز،
حالا خودکارو دقیقاصاف فرود بیار یه جایی روی کاغذت...
حالا بلندش کن....یه نقطه...فقط یه نقطه...من همون
یه نقطه هستم...همون اندازه کوچیک و
برای تو همون اندازه کم ارزش...یه خواهش
...!گاهی وقتا که دلت گرفت...دفترت رو باز کن یه نیم نگاهی
به اون نقطه
بنداز،شاید خیلی چیزا از همون یه نقطه شروع بشن

